محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1176
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پس از آن پيش على بن ابى طالب رضى الله عنه رفت كه فاطمه دختر پيمبر پيش وى بود و حسن كه طفلكى بود پيش روى فاطمه به جنب و جوش بود و به على گفت : « رشتهء خويشاوندى تو از همه كسان به من نزديكتر است ، به حاجتى پيش تو آمدهام و نبايد چنان كه آمدهام نوميد بازگردم ، پيش پيمبر خدا براى ما شفاعت كن . » على گفت : « اى ابو سفيان ، پيمبر عزمى دارد كه دربارهء آن با وى سخن نتوانيم كرد . » ابو سفيان سوى فاطمه نگريست و گفت : « اى دختر محمد ، مىتوانى به اين پسرك خويش بگويى كه ميان كسان پناه نهد و تا آخر روزگار سالار عرب باشد ؟ » فاطمه گفت : « به خدا هنوز پسر من به جايى نرسيده كه ميان كسان پناه نهد و هيچكس بى رضاى پيمبر ، پناه نيارد نهاد . » ابو سفيان گفت : « اى ابو الحسن ، مىبينم كه كارها سخت شده ، راهى به من بنماى . » على گفت : « به خدا چيزى ندانم كه كارى براى تو تواند ساخت اما تو سالار بنى - كنانه اى برخيز و ميان كسان پناه بنه و به سرزمين خويش بازگرد . » گفت : « آيا اين كار سودى دارد ؟ » على گفت : « نه ، سودى ندارد ولى جز اين چه مىتوانى كرد . » ابو سفيان در مسجد به پا خاست و گفت : « اى مردم من ميان كسان پناه نهادم . » سپس بر شتر خويش نشست و برفت و چون پيش قرشيان رسيد گفتند : « چه خبر ؟ » گفت : « پيش محمد رفتم و با او سخن كردم و جوابم نداد . پس از آن پيش پسر ابو قحافه رفتم و كارى نساخت ، سپس پيش پسر خطاب رفتم كه از همه دشمنتر بود ، آنگاه پيش على بن ابى طالب رفتم كه از همه نرمتر بود و كارى به من گفت كه كردم ، اما ندانم آيا سودى دارد يا نه ؟ »